وکیلانه » اینجا کسی هیزم به دست ندارد…
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
اینجا کسی هیزم به دست ندارد…
۲۴ام, اسفند ۱۳۹۲| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۳]

# شاید بعد از واقعه‌ی کوچه‌، ‌کار برای فقراء مدینه آسان‌تر شده بود. موقع آدرس دادن به هم، دیگر نیاز نبود زیاد زحمت بکشند، داخل کوچه‌ی باریک که شدی، همان درب نیمه سوخته …

و ما، اکنون پشت درب همان خانه‌ایم مادر ۱۸ ساله‌ام!
مادر همه ی بچه شیعه ها؛ زهرا…
مگر نه  قبل از آنکه قدت به مثال پیرزن‌ها کمان شود، درب خانه‌ها می‌رفتی و می‌گفتی “این همان علی است که پدرم محمد(ص) او را وصی خود قرار داد. بیایید با او بیعت کنید” و آنها در جواب به تو مادر مظلوم ما می‌گفتند: “ما با اولی بیعت کردیم، ایکاش زودتر می‌آمدی ” .
حالا اما؛ مادر جان !
من و هم نسل‌هایم زودتر آمده‌ایم ،‌خیلی زودتر، هنوز مهدی ندای ولایت سر نداده ما همراه با سیدعلی که عزیز دل توست آمده‌ایم در کوچه‌ی بنی هاشم و  عمری است که داریم دق الباب می‌کنیم این درب سوخته را.
مادر جان! در بگشا به روی فرزندانت،‌ اینجا کسی هیزم به دست ندارد …. 
مادر؛ ما پشت درِ نیم سوخته ایم و مسکین هستیم، چون این دنیا برایمان تنگ است؛ یتیم‌ هستیم چون آقای ما در غیبت است و هر چه هم نگاه می‌کنیم چیزی نداریم تا ادعای غنی بودن کنیم، بنابراین فقیر هم هستیم. مستحق ِ مستحق …
اما همه‌ی اینها که به کنار، حسین‌ت
ما را خوب می‌شناســد،
پس به مــا هــم
طـعامی بـده
مادر‌ جان ….

یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضّر و جئنا ببضاعه مزجاه فتصدق علینا انّ الله یجزی المتصدقین…



۳ دیدگاه برای “اینجا کسی هیزم به دست ندارد…”

  1. عبدالله می‌گه:

    یا وارث
    در هر کجای حرم که بنشینی گنجشک ها هم به آرامی کنارت می نشینند، اینجا همه ی عالمیان آرام اند و از هیچ نمی ترسند.اینجا گنجشک ها هم آرام قدم می زنند.تنها دل تو نیست که آرام می شود…
    اما آرامش دل تو در هم می شکند که اینجا برگ ریزان روضه ها است:
    پناه عالمیان زینب ات پناه ندارد
    به جز تو ای شه خوبان امیدگاه ندارد

    یا حق

    [پاسخ]

  2. ناشناس می‌گه:

    انشاالله خداوند شما را ….

    [پاسخ]

  3. ناشناس می‌گه:

    یا زهرا
    ای مادر در ماندگان عالم
    اینجا خانه ی توست
    خانه ای که روزی دود اشک از آن بلند بود
    مادر جان
    محمد در انتظار مرگ و با مرگ دست و پنجه نرم می کند
    و من
    در انتظار معجزه ام
    او را به نام پدرت از خدا خواسته ایم
    و نام پدر رحمه للعالمینت
    بر تارک اوست
    تو را به جان پدر مادر جان
    شفاعتی کن
    محمد برگردد

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: