وکیلانه » » از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
۱۳ام, خرداد ۱۳۹۰| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[۲۱]

 

به نام خدای زهراء


۱) پدربزرگش اصالتاً لبنانی بود. پدرش “فرحان” از اهالی “بعلبک” با ایرانی‌ها تجارت داشت و وقتی که می‌بیند در ایران می‌شود بیشتر دینش را حفظ کند، دستش را گرفته و عازم ایران می‌شوند.

۲) دیگر همه می‌دانستند ؛ هر وقت اسم مریضی و دکتر می‌آمد  باید این حرف را می‌گفت :”حالا شهر بیشتر از ۱۰ بیمارستان مجهز دارد اما  اگر خمینی زودتر ظهور می‌کرد، “گوهر” هم  زنده می‌ماند”. بابا تعریف می‌کند ۹ ساله بوده که مادر ۱۹ ساله‌اش یک سردرد جزئی می‌گیرد و بابا دوان دوان از این سر شهر می‌رود آن سر شهر تا به هزار جور التماس طبیب بیاورد، اما تنها پزشک شهر دو ساعت طول می‌کشد تا راضی شود و بیاید و وقتی هم می‌رسد می‌گوید: اگر زودتر رسیده بودم می‌شد کاری کرد، اما حالا نه، ببرید دفنش کنید”

۳) دم در مسجد ایستاده بودم. مرد میانسالی که منزلش تا مسجد فاصله‌ی بسیاری داشت جلو آمد و با اشاره به ۳ فرزندش گفت اینها را به تو می‌سپارم تا عضو جلسات قرآن شوند. تعجب کردم. حاجی اینهمه مسجد سر راه‌تان هست، چرا مسجد آل عبا؟ گفت: حاج محسن ۱۰ سال با ما همسایه بود، حتی یک‌بار ندیدم لبش ساکت باشد، همیشه ذکر می‌گفت، سالی یک مرتبه هم کرکره‌ی مغازه را پایین می‌کشید تا خمس و زکاتش را حساب کند . نوه‌اش هستی دیگر؟

۴) …………..

۵) می‌گفت هوای مادرت را خیلی داشته باش. می‌گفتم چشم دارم، می‌گفت نه؛ خیلی بیشتر از اینها. تو متوجه نیستی چه سختی کشیده. در ۸ سال جنگ حتی یک هفته هم پیش نیامد که دو تای از ما با هم خانه باشیم، یا من و بابا جبهه بودیم، و عبدالحسین برادرت خانه، یا عبدالحسین و بابا جبهه و من خانه، و هر وقت هم خانه بودیم  همه‌اش برایش دردسر درست می‌کردیم، به قول خودش نیامدنمان ! هوایش را بیشتر داشته باش.

۶) میگفتند دو سال بعد از جنگ از مجله‌ی “آرت” فرانسه آمده بودند تا نوع زندگی‌ش را با زندگی یک پیرمرد فرانسوی مقایسه کنند. اصرار داشت من فقط اینجوری عکس می‌گیرم، دوستان می‌گفتند برای وجهه‌ی جمهوری اسلامی بد می‌شود، می‌گفت نه، شما نمی‌فهمید؛ یا همین که من گفتم و یا مصاحبه نمی‌کنم. آخر سر هم حرفش را به کرسی نشاند روی جلد مجله عکس او کنار مسجد با تفنگ و لباس بسیجی بود و عکس آن پیرمرد با یک لیوان شراب در کنار ساحل دریا.

۷) حرف کمی نیست ها؛ حتی تا همین اواخر که بیشتر از ۹۰  سالش بود، موقع سخنرانی رهبر انقلاب، انگار در خود حسینه‌ی نشسته باشد، دو زانو مقابل تلوزیون.

۸ ) خبر دار شده بود چندتایی از جوانان که در خانه‌ی دانشجویی بودند و مسجد هم می‌آمدند، ماهواره خریده‌اند. اصرار روی اصرار که من را هم ببرید ببینم این ماهواره چیست. چون خیلی شوخ‌طبع و دوست‌داشتنی بود قبول کردند همراهشان بیاید. وقتی رسیده بودند خانه، یک فیلمی نشانش می‌دهند، می‌گوید: نه، بزن سر آنها که  خیلی بد است. با کلی اصرار قبول می‌کنند، تا تصویر می‌آید حالت تهوع به او دست می‌دهد و می‌گوید: اگر بگویند برای اینکه بروی بهشت باید این تصاویر را ببنی هم حاضر نیستم این کثافت‌کاری ها را نگاه کنم. یکی از همان جوان‌ها بعداً برای من قسم می‌خورد این کارش آنقدر روی ما تاثیر گذاشت که دیگر هیچ وقت نمی‌توانستیم سراغ آن شبکه‌ها برویم.

۹) خیلی ساده بود، تقریباً می‌توانم بگویم روستایی زندگی می‌کرد و شاید راز طول عمرش هم یکی این بود و یکی هم آرامشش. بعد از مرگ همسرش با پدرم زندگی می‌کرده و بعد از ازدواج پدرم هم مادرم می‌شود کنیزش و حتی یک لحظه‌ تحمل دوریش سخت بود. سه وقت به مسجد می‌رفت و موذن و کلید‌دار مسجد بود، یک مغازه‌ی قدیمی هم داشت که بیشتر پاتوق جوانان قدیم بود تا محلی برای کسب درآمد، اما همان را هم سالی یک هفته تعطیل می‌کرد برای محاسبه‌ی خمس و زکات. هیچ کس را هم جز نواده‌ی شیخ اعظم انصاری قبول نداشت، سبط‌ شیخ خنده‌اش می‌گرفت وقتی می‌دید خمس امسالش شده ۳ هزار تومان و برای سه هزار تومان سند دریافت؛ طلب می‌کند.

۱۰) صبح‌ها برادرم می‌بردش مسجد، ظهرها خودش از راه مغازه می‌رفت و غروب هم من می‌رساندمش. اما موقع برگشتن از مسجد، سر رساندش درب خانه‌مان بین نمازگزاران دعوا می‌شد.

۱۱) تا ۸۰ و اندی سال حتی یک روز هم روزه‌اش قضا نشد،‌ دعای کمیل و نماز جمعه که جای خود، روزهای گرم تابستان را اما  اکثراً روزه بود. گفتم جریان چیه؟ گفت: قبل از اینکه خمینی ما را بیدار کند خواب بودیم، توی صحراها.  قضای آن خواب‌ها را بجا می‌آورم.

۱۲) یک باری یک نفر جارویی از درب مغازه‌اش می‌دزدد. اعصابش خراب شده بود، آمد خانه و داشت جایش در گوشه‌ی هال را مرتب می‌کرد که بنشیند، تلوزیون سخنرانی احمدی نژاد را پخش می‌کرد : “این مردم عزیز، این ملت قهرمان، این امت همیشه در صحنه، این امت…” که حاجی مهلتش نداد و گفت “این امت دزد پرور!”. سفر استانی که احمدی آمد اینجا یک جلسه‌ی نیمه خصوصی هم داشت، اصرار سر اصرار به پدر،که ببرم از او عذر خواهی کنم.

۱۳) سرحال سرحال بود. سرقضیه‌ حج رفتنش دکتر از او خون گرفته بود و به پدرم نشان داده بود که ببین از خون یک جوان ۱۸ ساله هم سالم‌تر است. فقط این هفته‌ی آخر بهم ریخت مسجد نمی‌توانست برود و حالش گرفته بود، به پدرم گفته بود با شما غذا نمی‌خورم، شاید از نحوه‌ی غذا خوردن من بچه‌ها بدشان بیاید؛ همان کنج اتاق می‌نشست و غذا می‌خورد. مادرم از سر دوست‌داشتن و نه اجبار رسماً کنیزش بود. از شستن لباس‌ها بگیر تا غذا و میوه و غیره اما حاجی عادت به تشکر نداشت، احساس می‌کردم که شاید از همین مقداری مادرم دلگیر باشد.

۱۴) ظهر ۱۴ خرداد پارسال، آمدم خانه. همان گوشه‌ی هال، بی حال بی حال افتاده بود، گفت: علی کمک می ‌کنی بروم حمام؟‌ گفتم چشم؛ نوکرت هم هستم.رفت و برگشت. گفت: علی “ویدا” را صدا کن بیاید. صدایش کردم، دست مادرم را بوسید و چشمانش را بست….
هر چه صدا کردم دیگر جواب نداد اما نبض داشت. بابا ماشین را روشن کرد و من هم بغلش کردم و صندلی عقب نشستیم. یک خیابان مانده به بیمارستان چشمانش را باز کرد، دستش را گرفتم، گفت: چندم است، گفتم چهاردهم، گفت خرداد ؟ گفتم بله.
گفت: خدا رحمتش کند …
چشمانش را بست و شاید رفت در آغوش امامش که عاشقش بود …



دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: