وکیلانه » » عادت نمی‌کنم، عادی نمی شوم
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
عادت نمی‌کنم، عادی نمی شوم
17th, فوریه 2014| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[19]

مشاورِ حقوقی و آموزشی یک موسسه ورود به دانشگاه بودن آرمان من نیست. ولی چه می‌شود کرد؟ آدم حتی برای رسیدن به آرمان‌ش هم بی‌نیازِ‌ از چرکِ کفِ دست نیست، چه رسد به اینکه متاهل هم باشد. این روزها که می‌گذرد، همه اش دلِ خودم را خوش می‌کنم به آینده‌ایی بهتر که از راه می‌رسد. و البته تلاش هم می‌کنم برای این آینده‌ی بهتر. برنامه هم دارم برای رسیدن به‌اش. به “لیس للانسان الا ما سعا”ی خدا (+) هم بیشتر از “عادت می‌کنیم”ِ زویا پیرزاد (+) اعتقاد دارم. البته گه گاهی هم که ناامید از آینده‌ می‌شوم که مثلاً از محمدصدرای منفی 5؟ ساله‌ام بپرسند پدرت چه کاره است  و صدرا بگوید “تو کانون کار می‌کنه‌:/” این جمله‌ی طلایی به دادم می‌رسد : ” که قرار نیست آدم به همه‌ی آرزوهایش در این دنیا برسد، در این دنیا به آرزوهایت نرسیدی هم نرسیدی. خیالی نیست اگر آن دنیا را از دست نداده باشی”. 

.

.

به هر حال این روزها که می‌گذرد، پُر شده از یک روز خوشحالی و یک روز دپرسی. آنقدر میان این دو حال تند به تند شیفت شده‌ام که دیگر نه خوشحالی‌هایش سرمستم می‌کند و نه دپرس بودن‌هایش لبخند را از لبم می‌برد. نمی‌دانم از بس توی نوجوانی‌م زندگی‌نامه خوانده ام از آدم‌هایی که با تلاش به چیزی که دیگران گفته‌اند نمی‌شود رسیده‌اند این‌قدر امیدوارم، یا از این است که آدم ایده‌آل‌نگری هستم؟

به هر حال، این روزها که می‌گذرد، طبق برنامه‌ام پیش می‌رود. به شدت سعی می‌کنم دچار روزمرگی نشوم. همه‌اش خاطراتِ نوجوانی‌م را مرور می‌کنم که برنامه‌ای برای 30 سالگی نداشتم! انگار احساسات، زیادی به مناطق عملیاتی سر زدن، همه‌اش با یک عده بودن یا هرچیزي دیگرِ برایم مسلم کرده بود به 30 سالگی نمی‌رسم که دستِ گل‌چینِ روزگار ما را با شهادت از این دنیا می‌چیند! (نخند آقا! نخند برادرِ من.) همه‌اش مرور می‌کنم دورانی را که با بچه‌ها توی فتح‌المبین می‌نشستیم و درباره نحوه‌ی شهادت نظر می‌دادیم که مثلاً کدام با کلاس‌تر است. غواص؟ تخریب‌چی؟ بر اثر شیمیایی؟ حالا کسی هم نبود بگوید جنگ کجاست؟ محمد که همیشه می‌گفت ترور شدن از همه با کلاس‌تر است. ته ته‌اش هم می‌گفتیم نشد می‌رویم فلسطین. یا اصلاً همین سر مرزهای خودمان. هر جوری که بود، چیزی غیر از شهادت برای آینده نمی‌دیدیم.

گاهی اوقات هم خاطرات دانشگاه را مرور میکنم. وقتی سرِ کلاسِ جامعه شناسی جزایی استاد گلدوزیان جامعه ی آرمانی مان را ترسیم می کردیم که مثلاً تا پنج سال آینده می خواهیم مقدماتش را کلید بزنیم.

اما، این روزها که می‌گذرد صبح‌ها وقتی پیاده می‌روم سرِ کار این خاطرات را با خودم مرور می‌کنم، عصرها که برمی‌گردم تعدادِ داوطلبین‌م را محاسبه می‌کنم ضربدر 2 بعلاوه ساعاتِ جلسات تهران که سرِ‌ماه چقدر می‌ماند ته‌اش؟ یا اگر خیلی حال‌م خوب باشد حساب کتاب می‌کنم ماه‌های باقی‌مانده تا آزمون قضاوت و سرفصل‌های خوانده نشده را.

این روزها که می‌گذرد مُعلقم بین روزمرگی و آرمان‌هایم. صبح دنبال آرمان‌هایم می‌روم شب با فکرهایم برمی‌گردم. اما حالا این نوشته را آمده ام بنویسم که بگویم فهمیده ام تا زنده ایم از معلق بودن بین آرمان و روزمرگی رهایی نداریم. به هر کجا هم که برسیم قرار نیست از این فکر و خیال ها رها بشویم. چون آدمیم و کمال طلب. اصلاً انگار زندگی جنگ و هروله ای ست بین رهایی از روزمرگی و رسیدن به آرمان ها. مرگ ما زمانی است که مغلوب شویم و عادت کنیم. وقتی عادی می شویم، می میریم. فقط این وسط باید حواسمان باشد فکر رسیدن به آرمان ها ما را از لذت بردن از روزهای زندگی باز ندارد و درگیرودارِ روزمرگی آرمانهایمان را تلف نکنیم و این؛ البته سخت است. خیلی سخت.



19 دیدگاه برای “عادت نمی‌کنم، عادی نمی شوم”

  1. ادریس گفت:

    تو سیستم اسلام، خواستن رسیدنه، هر وقت که دنبال خدا باشی باهاشی، و بهترین لحظه ی زندگیته، و اصلا همون آرمانته، قالب ظاهری زندگی مهم نیست، به شرطی که “صادق” باشی توی خدا خواستنت.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ فوریه 17th, 2014 18:35:

    حتماً همینجوره

    [پاسخ]

  2. ناشناس گفت:

    مطالعه “کیمیاگر” پائولو کوئیلو توصیه می شود…

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ فوریه 18th, 2014 09:37:

    مگر پائولو کوئیلو بجز مثل سحر و سکس و افسانه برای رسیدن به عرفان روی تختِ خواب (!) چیز دیگه ای هم بلده :))

    [پاسخ]

    پایدار پاسخ در تاريخ فوریه 18th, 2014 10:19:

    شما حزب اللهی ها به جز سکس دغدغه دیگه ای هم دارید؟ :roll:

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ فوریه 18th, 2014 10:23:

    پائولو کوئیلو خوندی؟

    [پاسخ]

  3. آشنام گفت:

    علی آقا این مطالب که گفتی کاملاً بدیهی و درسته، اگه یه بار که پیش هم بودیم یه اشاره میکردی یا اگه خودم میدونستم همون روزای اول یا اصلاً قبل از ازدواج بهت میگفتم، ولی خب بازم شیرینه…
    حالا خیلی هم خیال باف نباش ،بسپارش به خدا.
    ***حالا 2تا توصیه خیلی خیلی مهم من برای الآنت(و همیشت):
    1- به نماز اول وقتت به شدت بچسب.
    2-به هر قیمتی که شده و در هر شرایطی احترام مامانت رو نگه دار و به هیچ وجه رنجیده خاطرش نکنی ها (البته به شدیداً هم باید هوای خانمت رو داشته باشی)
    التماس دعا

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ فوریه 18th, 2014 12:05:

    خوب دلیل اصلی نوشتن این مطلب این بود که تا کمی قبل فکر می کردم این احساس تعارض میان آرمان ها و زندگی روزمره موقتی هست ولی اخیراً فهمیدم نه، تا آخر عمر آدم در تعارض بین این هاست .
    تشکر از توصیه های خوبت

    [پاسخ]

    آشنام پاسخ در تاريخ فوریه 18th, 2014 14:29:

    ببین علی آقا این تعارضی که میگی درسته، ولی اگه بچه خوبی باشی طولی نمیکشه که اینقدر ایمانت (ایمان داداشت نه هاااااا) قوی میشه که آرمان های صحیح و اصلی تو خودشونو نشون میدن و روزمرگی هیچ تاثیری در زندگیت نداره که اونوقت میشی عبد صالحی برای خدای خودت و اونوقته که لذت و حض زندگی رو میبری چون در مسیر آرمان های صحیحت داری قدم برمیداری و این پیشرفت هرگز اجازه داشتن احساس روزمرگی رو به تو نمیده اونوقت چون هیچ روزیت مثل روز دیگت نیست و تازه میشی مثل نوجوانی های همون شهدایی که خیلی دوسشون داری
    ما رو هم دعا کن….

    [پاسخ]

  4. آذرخش گفت:

    چرا که نه؟
    می شود، می توانیم.
    ایشالا همه آدمایی مثل شما که لیاقت پیشرفت رو دارن به بهترین درجات برسن.
    امیدوارم محمدصدرا در آینده ای نه چندان دوربگه بابام وزیره.
    :roll:

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ فوریه 19th, 2014 09:52:

    مچکرم، اعتماد به نفسم چسبید به سقف اصلاً :)))

    [پاسخ]

  5. سید محمد گفت:

    سلام. خوبی علی آقا
    من قبلا خیلی این حالت ها رو داشتم ولی در حال حاضر چون اهداف دینی نظیر نماز اول وقت، ترک معصیت و انجام واجبات و بصورت خلاصه خودسازی رو برای خودم در صدر اهدافم قرار دادم این حرفها برام بی معنی شده
    شاید چون هنوز بهش نرسیدم…! شما که ماشاءالله کلی جلوتری… :-)

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ فوریه 19th, 2014 15:42:

    سلام سیدجان
    انشالله ما هم یه روزی برسیم به اینجا که این حرفها بی معنی بشه برامون

    [پاسخ]

  6. سید محمد گفت:

    یه نکته ی دیگه… منتظر بودن و اینکه آدم خودش رو برای ظهور حضرت آماده و هر روز خودش رو به این هدف نزدیکتر کنه آدم رو از روزمرگی خارج میکنه :-)

    [پاسخ]

  7. AP1 گفت:

    سلام :wink:
    مطلبتون به دلم نشست. متناسب با بعضی فکرهای این روزام.
    واقعا برای این جور سوالا باید مطالعه کرد، از مشاورای امین استفاده کرد و از همه مهم تر توسل.
    گفت: نه؟
    ای که مرا خوانده ای
    راه نشانم بده
    گوشه ای از کربلا جا و پناهم بده

    [پاسخ]

  8. آشنا گفت:

    سلام …

    :)

    [پاسخ]

  9. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام بر اهالی باصفای حزب الله
    مثل همیشه متن رو خونده و گوشه ی ذهن گیر کرده و بعد از مدت ها دست به کیبورد شده که عجب روزگاری… همین است که می فرمایید…
    دائم “لیس للانسان الا ما سعی” خوانده و سعی کرده گوش را بدهکار حرفهای “کوتاه بیا حالا” نکرده و …
    خدا عاقبتمان را به خیر کند.
    دعاگوی حزب الله
    یا حق

    [پاسخ]

  10. مـ . ک گفت:

    حیفِ این قلمـ که سیاسی نویس شده ! حیف …

    [پاسخ]

  11. […] پنج‌شنبه عصر برای رفتن به دفتر کمی دیر شد. توی ماشین بودم که اذان را گفتند. قبل از دفتر توی خیابان اصلی، چشم‌م به مسجدِ نور خورد. آن‌موقع‌ها که دبیرستان بودم. با افتخار سوم انسانی، وقتی شیفت عصر بودیم زنگ مدرسه را یک ربع بعد از اذان ظهر می‌زدند. مسیرِ مدرسه تا خانه پنج دقیقه‌ای می‌شد. قبل از مدرسه برای نماز می‌رفتم مسجدِ نور. آیت‌الله آقامیری آنجا نماز می‌خواند. نمازی به شدت مطول و با حوصله. بعید می‌دانم نمازی آنقدر طولانی دیده باشید. می‌رفتم مسجد نور برای همین. با یک نماز آقا، دو نمازم را به جماعت می‌خواندم. می‌ایستادم اولِ صفِ آخر. دو رکعت اول ظهر که تمام می‌شد نیت فرادا می‌کردم، نماز ظهرِ خودم که تمام می‌شد، آقا هنوز رکوع رکعت چهارم نرسیده بود، نماز عصرم را هم به جماعت می‌خواندم. پنج‌شنبه عصر، چشم‌م که به مسجد نور خورد، تمام آن خاطرات برایم زنده شد. گفتم پارک می‌کنم نمازِ مغرب‌م را می‌خوانم و می‌روم. تمام مسیر پارک ممنوع بود هرچند جای پارک هم نبود. روی دوتا تابلوی پارک ممنوعِ جلوی مسجد نوشته بودند حمل با جرثقیل با استثنای زمان اذان. زیر هر دو تابلو ماشین پارک بود. اما کمی جلوتر یک جا خالی شد. پارک کردم. وارد مسجد که شدم دیدم آقای آقامیری نیامده و دیگری نماز می‌خواند. عجله داشتم اما نشناختنِ امام جماعت را بهانه کردم برای فرادا خواندن. کلِ نمازم چهار دقیقه نشد. آمدم بیرون. دیدم ماشین نیست! فکر کردم لابد بالاتر یا پایین‌تر پارک کرده‌ام. اما نبود. توی سرم هزار فکر و خیال کردم. که چقدر ناشکرم. هی می‌گفتم بفروشم هیوندا  اکسنت یا الکترا (پلاک اروند البته) بگیرم بجای این، حالا همین‌هم از کف‌م رفت! فکرم تا پای این‌که از کدام حساب پول خالی کنم ماشین بگیرم تا دزد ماشین را پیدا کنم هم رفتم. اما صدای یکی از مغازه‌داران خیال‌م را راحت کرد. آقا سمند سفیده، شیشه دودی مال شما بود؟ -آره. آره. ـ بردنش! – کی؟ – یدک کش پلیس! کمتر از پنج‌ثانیه ذهنم از ناراحتی بعد از خوشحالی بابت دزدیده نشدن، سویچ کرد روی عصبانیت که مگر نه نوشته بود به استثنای زمان نماز؟ کارد می‌زدی خونم نمی‌آمد. بدون نگاه کردن به آینه صورتِ خودم را که سرخ شده بود تصوور می‌کردم. مانده بودم کجا بروم. راه افتادم سمتِ اولین چهارراه که پاسگاه اصلی راهنمایی رانندگی هم آنجا بود. توی راه تماس گرفتم با پدرم. ماجرا را توضیح دادم. گفتم ولی نگران نباش، یا همین امشب ماشین را می‌آورم یا خودم را هم باید ببرند بازداشت. ذهن‌م هنوز داغِ‌ این بود که عادت نمی‌کنم، عادی نمی‌شوم. قبلا درباره‌اش نوشته‌ام.(+) […]

دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: