وکیلانه » » دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی
من در  RSS من در  Picasa من در  YouTube من در  گوگل پلاس من در  FriendFeed من در  توییتر من در  Facebook
صفحه نخست | آرشيو لينک ها | درباره ی من | عبرات
دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی
10th, مارس 2012| نويسنده: امیرعلی صفا
نظرات[43]

پرده‌ی اول :
چند روز پیش یه آقایی صاحب یه فروشگاهی احضار شده بود به خاطر "گرانفروشی" و "عدم درج قیمت روی اجناس" و "عدم ارائه فاکتور". (موضوع موادِ 57؛65 و66). بعد اسم مغازش "من و تو" بود. وقتی داشت اظهارات‌ش رو می‌گفت قشنگ احساس می‌کردم که تقریباً هیچ نگرانی از بابت مبلغ جریمه نداره و همش نگرانه نکنه به خاطر اسم مغازه واسش مشکلی پیش بیاد!! مُدام وسط مثلاً پاسخ به تفهیم اتهامِ عدم درج قیمت می گفت ما یه بنر داده بودیم که اسم مغازه رو عوض کنه می ریم بهش می گیم یه بنر هم کار کنه واسه درج قیمت‌ها؛ هی به هر بهونه اینو تکرار می کرد بنده خدا.
تا آخر سر بابت این تخلفات یه مبلغی جریمه شد (همون مبلغی که گرانفروشی کرده بود ضرب‌در 2؛ 40تومن بابت عدم درج و 40 تومن بابتِ عدم ارائه فاکتور). و دید مشکلی از بابت اسم مغازه نیست. خوب رفت برای اجرای احکام؛ بعد از چند دقیقه دوباره برگشت و یه خورده مِن‌ومِن کرد و گفت: "ببخشید حاج آقا واقعاً مشکلی نداره اسم مغازه؟"  منم یه خورده مِن‌ومِن کردم با لبخند بهش گفتم: "والا از منظر قانونی که فکر نکنم یعنی به لحاظ ما که لااقل موردی نداره". خواستم نظر شخصیم رو هم بهش بگم؛ گفتم ولش کن بی خیال. دوباره خودش گیر داد که یعنی واقعاً هیچ مشکلی نداره؟؛ گفتم خوب عرض کردم عزیزم؛ ولی فکر می کنم اگر تغییر بدی و یه اسم خودمونی  بزاری لااقل دیگه اینقدر استرس نداری و خودت هم راحت‌تری.
بعد که رفت من تو دلم غصه می‌خوردم که ایکاش سازوکار و عملکرد جوری بود که وقتی کسی داشت گرانفروشی و تقلب و غیره هم می کرد اینقدر دغدغه داشته باشه که نکنه واسش مشکلی پیش بیاد…

پرده‌ی دوم:
فرض می‌گیریم تا حالا یک کیسه برنج رو می‌خریدیم 25 تومن. اما مثلاً روزی که برای خرید رفتیم می‌گه 30 تومن شده! خوب یه خورده تعلل می‌کنیم و برای اطمینان می‌ریم یه چند فروشگاه اون‌طرف‌تر قیمت می‌گیریم. اون یکی می‌گه 25 تومن. پیش خودمون ذوق مرگ می‌شیم از خوشحالی و فوری از همون مغازه یک یا شایدم دو سه کیسه خرید می‌کنیم. وقتی وارد ماشین شدیم کلی همراه با همسر غُر می‌زنیم که ببین چه وضعیتی شده؟ چه بی‌انصاف‌هایی؟ چه مملکتی؟ وقتی رسیدم خونه هم با سایر اعضاء خانواده همین بحث رو پیش میکشیم و کلی غُر. شب هم که مهمون اومد یا مهمونی رفتیم فوری قضیه‌ی خرید امروز رو مطرح می‌کنیم که آره رفتم خریدِ یک کیسه برنج یارو … و عجب مملکتی شده! صبحِ زود هم سرِ کار بحثِ داغمون با همکاران همون قضیه خواهد بود و این داستان ادامه دارد و ساعت‌ها در خصوص این موضوع حرف خواهیم زد.
اما اگر یک‌نفر گفت عزیزِ من بجای اینهمه غُر یا در کنارِ اینهمه غُر در همون مسیر فروشگاه تا خونه، با گوشی مبارک شماره‌ی رایگانِ "124" یا اداره‌ی بازرگانی، یا اصنافِ شهر رو بگیر و یک دقیقه این قضیه رو براش توضیح بده تا پیگیر بشن؛ می‌گیم: "ای بابا؛ حوصله داری تو هم ها!!"…

پس شد اول: "عدم اهتمامِ جدی برای برخورد با این پدیده‌ی زشت و قرون وسطایی" و دوم: "جهل عمومی نسبت به قانون و مراکز نظارتی".



43 دیدگاه برای “دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی”

  1. رضا گفت:

    جدای از متن اول ممنون به خاطر پرداختن به موضوعات عینی و ملموسی که این روزها خیلی ها باهاش درگیرن.

    [پاسخ]

  2. آذرخش گفت:

    ايول! ايول!
    جمع بندي آخرش از همه مهم تر بود.
    دستتون درد نکنه.
    :D

    [پاسخ]

  3. سلام
    خوشمان می آید که در هر حوزه ای زیبا می نویسید: )

    جالبه که یکی از علل ایجاد تورم انتظارات تورمی هست
    ینی چون انتظار گران خریدن داری گران میخری

    یقینا این دو موضوعی که گفتین می تونه زمینه این مسئله رو از بین ببره

    [پاسخ]

  4. جواد گفت:

    اگر یک روز تو مغز شما فرو رفت که گرانی و گرانفروشی یک ساز و کار بازار و معضل اقتصادی هست نه یک مسئله ی اخلاقی و ارزشی، اونوقت میشه امیدوار بود که این مملکت هم مملکت میشه.
    ترکیه سی سال پیش تورم داشت در حد تیم ملی، گرانی بیداد میکرد، امروز این مشکل رو حل کرده و گرانی و گرانفروشی نداره، فکر می کنید چه اتفاقی افتاده؟
    مردم منصف شدن یا پلیس گرانفروش ها رو کتک زده، نه خیر، ساز و کار اقتصادی رو درست کردن، همین.
    وقتی رییس جمهور الاغ ما خودش رو کارشناس اقتصادی جا میزنه جای تعجب نداره که شما که در کار قضا هستید قیمت مواد غذایی رو کنترل کنید.
    به هر حال این ممکلت ممکلت نمیشه تا وقتی که قبول کنیم کار رو باید از کاردانش خواست، نه این که آخوند بشه سیاستمدار، قاضی بشه اقتصاد دان، یک مریض روانی هم بشه رییس جمهور.

    [پاسخ]

    رهرو شهدا پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 10:04:

    شما برو جلو بوق بزن:)

    [پاسخ]

    عشقستان اسماعیل پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 12:48:

    سلام
    به به می بینم که متخصص اقصاد هم نظر بوق داری میده:)
    یه نظر تخصصی می دادید ما هم یه چیز یاد بگیریم
    خوبه ما هم زیر پست مرتبط با رشته مون اینطوری نظر بدیم؟:)

    [پاسخ]

    رهرو پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 13:19:

    سلام بر عشقستان اسماعیل خوب خودم اصن
    ( با عرض معذرت از بقیه البت)
    عرض کنم که جواب حرف غ تخصصی، ح غ تخصصی است

    والا

    [پاسخ]

    جواد پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 12:50:

    اون بنده خدا حق داشته که به خاطر اسم مغازه نگران باشه. فکر کرده من و تو مثل بی بی سی هست. نه که مردم می بینن اگر از باغ دیگران بری بالا و به زن مردم تجاوز کنی قوه قضاییه خانوم رو مقصر اعلام میکنه و یا اگر سه میلیارد دلار رو هپلی کنی سایه ی خدا دستور میدن که کشش ندید، فکر کرده هر گهی میشه خورد فقط به شجره ی خبیثه ی جمهوری اسلامی برنخوره….
    این ملت اگر اینقد خر نبودن که الان وضعشون این نبود.

    [پاسخ]

    عشقستان اسماعیل پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 13:20:

    چه ادبیات سخیفی

    حکم قوه قضایه رو البته در مورد قضیه ای که گفتند نمی دانم. اما به عنوان یک خانم که روز لا اقل 8 ساعت حضور فعال در اجتماع دارم (تدریس، و تحقیق و کار اداری) این را مطمئن هستم که زن باید خودش اولین کسی باشد که از حریم خودش دفاع می کند.

    [پاسخ]

    عابر پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 13:26:

    بی ادبی هات انگیزه آدم رو برای جواب دادن از بین میبره. پروفسور و علامه دهر هم که باشی چون بی ادب هستی بهت نمیشه جدی نگاه کرد. به نظر من هم برو جلو بوق بزن…

    [پاسخ]

    احمد پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 21:35:

    دقیقا با شما موافقم اقای ریس جمهور می فرمایند اب بریز انجاییکه سوخته.این نمایش ادب است در تریبون سیاست از نوع اینده از ان حزب الله.الا بهانه می گیرید که فلانی بی ادبه؟جواب سوال را بدیدالبته واضح است که پاسخ ندارید.

    [پاسخ]

    عابر پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 22:16:

    احمد جان الان با کی بودی دقیقا؟!

    [پاسخ]

    آذرخش پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 22:34:

    با خودش بود. يه ذره بوق زد. شما به دل نگير.
    از اين اسم عوض کردنش بدجوري خوشم مياد.

    [پاسخ]

    ژان ژاک روسو پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 23:01:

    به یزدان اگر ما خـرد داشتیم!!!
    کجا این سر انجام بد داشتیم ؟؟

    در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین

    نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین

    همه دینــــــــــشان مردی و داد بود
    وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود

    چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان

    گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان
    همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک

    همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک

    پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد

    ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد

    بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود

    گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود

    کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما

    که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما

    که انداخت آتش در این بوستـــــــان

    کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان

    چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟

    خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار

    نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما

    کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟

    به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود

    همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود

    در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت

    کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت

    گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر

    گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر

    نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت

    نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت

    از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت

    که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت

    از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد

    که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد

    چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند

    کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند

    به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم

    کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟

    بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن

    به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن

    اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است

    دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است

    بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم

    برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم

    [پاسخ]

    عابر پاسخ در تاريخ مارس 12th, 2012 07:49:

    پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد

    آقای پدر در پدر آریایی نژاد! این اسمی که واسه خودت انتخاب کردی ایرانیه؟ کجا رفت اون روح آریایی؟!

    [پاسخ]

    ژان ژاک روسو پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 23:19:

    ز پـیـمـان بـگــــــــردنـد و از راسـتـی گـــــرامـی شـود کــــــژی و کـاسـتـی

    پــیــاده شــود مـــــردم جـنـگ جـوی سـوار آن کـه لاف آرد و گفـت و گـــوی

    کــشـاورز جـنـگـی شـود بـی هـنـــر نــــــژاد و هـنـــر کــمـتــر آیــد بــه بـــر

    ربـــــایـد هـمـی ایـن از آن،آن از ایـن ز نـفـــــریــن نــــدانـنـــد بـــاز آفــــریـن

    نـهــــــان بــــدتــر از آشـکــــارا شـود دل مـردمــــــان سـنــگ خـــارا شـــود

    بـــدانـدیــش گـــردد پــدر بــر پــســر پـدر بـر پـسـر هـم چـنـیـن چـاره گــــر

    شـود بـــنـده ی بـی هــنـر شـهـریـار نــــژاد و بــــــزرگـی نـیـــــایـد بـه کـــار

    بـه گـیـتـی کـسـی را نـمـانــــد وفــا روان و زبـــانــهـــــا شـــود پـــر جــفـــا

    از ایـــــران و از تـــرک و از تــازیــــــان نـــژادی پـــدیــــد آیــــد انـــدر مـیـــــان

    نـه دهـقـان نـه تـرک و نـه تازی بـــود سـخـن هـــا بـه کـــردار بـــازی بــــود

    هـمـه گــنـــج ها زیــــر دامـن نـهـنـد بـمـیـرنـد و کـوشش بـه دشمن نـهنـد

    بـــود دانــشــومــنــد و زاهــد بــنــام بـکـوشـد از ایـن تـا کــه آیـــد بــه کـام

    چـنـان فـاش گـردد غـم و رنـج وشـور کـه شـادی بـه هـنـگـام بـهـرام گـــــور

    پـــدر بـا پــســر کـــــیـن سـیــم آورد خـورش کـشـک و پـوشش گـلـیـم آورد

    زیــان کـسـان از پـی ســود خـویـش بـجـویـنـــد و دیــــن انــــدر آرنـد پـیـش

    نــبــاشــد بـهــــار و زمـستـان پـدیـد نـیــــارنـــد هـنـگــــام رامــش نـبـیـــــد

    چــو بـسـیـار از ایـن داستـان بـگـذرد کـسـی ســــوی آزادگـــی نــنــگـــــرد

    بــریــزنــد خــــــون از پـی خـواسـتـه شــود روزگـــار مــهـــــــان کــاســتـــه

    دل مـن پــر از خـون شـــد و روی زرد دهـــن خــشـک و لـب ها شده لاژورد

    کـه تـا مـن شـدم پـهـلـوان از مــیـان چـنـیـن تـیـره شـد بـخـت ساسانیـــان

    چنین بی وفـا گـشت گـردان سپـهـر دژم گـشـت و از مــــــا بـبـریـــــد مـهـر

    اگـــــر تـیـر بـــــر کــوه آهــن زنــــــم گذاره کنـم زان کـه رویـیـن تنم

    کنون تــیــز پــیــکـــان آهــن گـــــذار هـمـی بـــر بـــرهـنـه نـیـــایـد بـه کــار

    همــان تـیـغ کــان گردن پیل و شـیـر فـکـنـدی بــــه زخــــم انـدر آورد زیــــر

    نـبـــرد هـمـی پـوست بــــــر تـازیـان ز دانــــش زیــــان آمـــدم بــــر زیــــان

    مـــرا کـاشـکـی ایـن خـرد نـیـسـتـی گـر انـدیـشـه نـیـک و بـــــد نـیـسـتـی

    بـزرگــان کـــه در قـادسی بــا مـنـنـد درشـتـنــد و بـــــــر تـازیــان دشـمنـنـد

    گمانـنـد کـایـن بـیـشه پــر خون شود ز دشـمـن زمـیـن رود جـیـهـون شـــود

    ز راز ســپـهــری کـس آگـاه نـیـسـت نـدانـنـد کــایــن رنـج کـوتـــاه نـیـسـت

    چـو بـــــر تـخـمـه ای بـگـذرد روزگـــار چـه ســـود آیـــــد از رنـــج و از کـــارزار

    تــــــرا ای بــــرادر تــــن آبـــــاد بـــاد دل شــاه ایــران بــه تــو شــاد بـــــاد

    کـه ایـن قـادسـی گـور گــاه منـست کـفـن جـوشـن و خـون کــلاه مـنـست

    چـــنــیــن اسـت راز سـپـهـر بـلـــنـد تـــو دل را بـه درد مــــن انــــدر مـــبـند

    دو دیــده ز شــاه جــهـان بــر مــــدار فـــدا کــن تــــن خــویــش در کـــــارزار

    کـــه زود آیــد ایـــن روز اهـــریـمـنـی چـو گــردون گــردان کـــنــد دشـمـنـی

    چـو نـامـه بــه مـهـر انـدر آورد گـفـت کـــه پـیـــونــده بــا آفـریـن بـاد جـفـت

    که این نامه نزد برادر برد بگوید جزین هر چه اندر خورد

    [پاسخ]

  5. عشقستان اسماعیل گفت:

    سلام علیکم
    ممنون از اطلاع رسانی بابت شماره
    البته چند روز پیش که از موردی شاکی بودم این نسل جدید خونه گفت : مغازه کجاست؟
    گفتم فلان جا
    گفت: خب این که این همه سر و صدا نداره من میرم زنگ میزنم اطلاع میدم.:)

    یه حرف بی ارتباط: انجا برف باریده و ما داریم برف-شیره می خوریم:)

    [پاسخ]

    عشقستان اسماعیل پاسخ در تاريخ مارس 11th, 2012 13:23:

    آنجا نه اینجا
    زمستان پشیمان شده و بازگشته به شهر ما
    صبح چهره کاملا سفید و زمستانی شهر دیدنی بود.
    راستی پالتو ارزان شده بود ها
    خواهرم که از حراجی آخر فصل پالتو خیلی خیلی خوبی خریده گفت.

    گفتم یه چیزی بگم به پست هم ربط داشته باشه

    [پاسخ]

  6. عشقستان اسماعیل گفت:

    میگم آقای صفا شما فکر میکردم این روزها خیلی جدی مشغول شمارش ایام هستید والا:)

    [پاسخ]

    امید پاسخ در تاريخ مارس 13th, 2012 07:37:

    خمینی دلیل خود را برای صدور دستور اعدام زندانیان سیاسی در تابستان ۱۳۶۷، طی نامه‌ای چنین بیان کرد:

    « از آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه می‌گویند از روی حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده‌اند، با توجه به محارب بودن آنها و جنگ کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاری‌های حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنها برای صدام علیه ملت مسلمان ما و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانهٔ آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تاکنون، کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند

    [پاسخ]

  7. ژان ژاک روسو گفت:

    نـــخـسـت آفــــریـن کــرد بر کـردگـار کـــــــزویـسـت نـیـک و بـــــد روزگــــار

    دگـــر گـفـت کـــــز گــردش آسـمـان پــژوهـنـــده مـردم شـود بـــــد گـمــان

    گـــنــهـکــارتـــر در زمـــانـــه مــنــــم ازیـــــرا گــــــــرفـتـــــار اهـــریـمـنــــم

    که این خانه از پادشاهی تهی است نــه هـنـگــام پـیـروزی وفـرهـی است

    ز چـــارم هــمــی بــنــگــرد آفــتــاب کــز ایـن جنـگ مـا را بــد آیــد شـتـاب

    ز بـهـرام و زهـره اسـت مـا را گـزنــد نـشـایــد گـــذشـتـن ز چــرخ بـلــنــــد

    هـمـان تـیـرو کـیـوان بـرابـر شدست عـطـارد بـه بـرج دو پـیـکـــــر شدسـت

    چنین است وکاری بزرگ است پیش هـمـی سیـر گـردد دل از جان خویـش

    هـمــه بــودنـیــــهـا بـبـیـنـم هــمـی وزان خامـشـی بــــرگــزیـنــم هــمـی

    بــه ایــرانــیــان زار وگــریــان شــدم ز سـاسـانـیـــــان نـیـــز بـریـان شـدم

    دریـغ آن سـر و تـاج و اورنـگ و تـخت دریـــغ آن بــزرگــی و آن فـــر و بـخـت

    کـزیـن پـــس شکست آیـد از تـازیـان سـتــــاره نـگـــــردد مـگـر بـــــر زیــــان

    بـــــــدیـن سـالـیـان چـارصـد بـگـذرد کـزیـن تـخـمـه گیتـی کـسی نـشمـرد

    از ایــشــان فـــرسـتـاده آمـد بـه مـن سـخـن رفـت هــر گـونــه بــر انـجـمـن

    کـــــه از قــادسـی تــا لــب رود بـــار زمـیـن را بـبـخـشـیـم بــــا شـهـریـــــار

    وز آن ســو یـکـی بــــرگـشـایـیـم راه بــه شـهـری کـجـا هـسـت بـازارگــــاه

    بــدان تا خــریــم وفــروشــیـم چــیــز از ایــن پــس فـــزونـی نـجـویـیـم نــیـز

    پــذیــریــم مــــا ســاو و بــاژ گـــــران نــــجـویـیـم دیـهـیــــــم گـــنـــــد آوران

    شـهـنــشـــاه را نـیـز فـرمـان بـریـــم گـــر از مــا بـخـواهـد گـروگـان بـــــریـم

    چـنـیـن است گـفـتـار وکــردار نیست جــز از گــــردش کــژ پـرگـــار نـیـسـت

    بــریــن نـیــز جـنـگـی بـود هـر زمــان کـه کـشـتـــه شـود صـد هــژبـر دمـان

    بــزرگـان کـه با مـن به جـنـگ انـدرنـد بـه گـفـتـار ایـشـــــان هـمـی نـنـگرند

    چــــو مـیـروی طـبـری وچـون ارمـنـی بـه جـنـگ انــــد بــا کـیـش آهـرمـنـی

    چــو کـلبـوی سـوری و ایـن مـهـتـران کــــــــه گــوپــال دارنـــد وگــرز گـــران

    هـمـی سـرفــرازان کـایـشـان کـیـنـد بــه ایـــــران و مــازنــدران بـــر چــیـنـد

    اگــــر مـرز وراه اسـت اگـر نـیـک وبـد بـه گـرز و بــه شـمـشـیـر بـایـد سـتــد

    بــکــوشــیـم و مـردی بــه کـار آوریـم بـر ایـشـان جـهـــان تـنـگ و تـار آوریـم

    نـــدانــد کـسـی راز گـردان سـپـهـــر دگـر گـونه گـشـتـه است بـا ما به چهر

    چـــو نــامـه بــخـوانـی خــرد را مــران بــــپــــرداز و بـــرســاز بــــا مــهـتـــران

    همه گرد کن خواسته هـرچه هست پـــرسـتـنـده و جـامـه هـای نـشـسـت

    هـــمـــی تـــــاز تــا آذر آبــــــادگـــان بــــه جــــــای بـــــزرگــــان و آزادگـــان

    هـمـیـدون گلـه هـر چه داری ز اسپ بــبـــر سـوی گـنـــجـور آذر گـشـسـب

    ز زابـلـسـتـان گـــر ز ایــران ســپــــاه هـــر آنــکـس کــــه آیـنـد زنـهـار خـواه

    بــــــدار وبــپــوش وبـیـــــارای مــهــر نـگـه کــــن بـدیـن کـار گـردان سـپـهـر

    ازو شــــادمــانــی وزو در نـــهـــیـــب زمـانـی فـــــرازسـت و روزی نـشـیـب

    سخن هرچه گـفـتـم بـه مـادر بـگـوی نـبـیـنــــد هـمــــانــا مـــــرا نـیـــز روی

    گــــر از مـن بــد آگـاهـی آرد کـسـی مـبـاش انـدریـن کـار غـمـگـیـن بـسی

    چـنـان دان کــه انـدر سـرای سـپـنـج کـسـی کـو نـهـد گـنـج بـا دست رنـج

    چـو گـاه آیـدش زیـن جــهــان بـگـذرد از آن رنـــــج او دیـــگــری بــــر خــــورد

    همـیـشه بـه یـزدان پـرسـتـان گـرای بـپـــرداز دل زیــــن سـپـنـجـی سـرای

    کـه آمـد بـــه تــنــگ انــدرون روزگــار نـبـیـنـد مـــرا زیـن سـپـس شـهـریـــار

    تــــــو بــا هر کــه از دوده ی مــا بـود اگــــــر پـیــــر اگــــر مــرد بـرنـا بــــــود

    هـــمـه پـیـش یـزدان نـیـایـش کنـیـد شـب تـیــــره او را ســتــــایـش کـنـیـد

    بکوشـیـد و بـخـشـنـده باشـیـد نــیـز ز خـوردن بــــه فـردا مـمــانـیـد چـــیــز

    که من با سپاهی بـه سـخـتـی درم بــه رنــج و غــم و شــور بـــخـتـی درم

    رهــایـی نـیـابـم ســــرانـجـام از ایـن خـوشـا بـــاد نــــوشـیــن ایـران زمـیـن

    چـو گـیـتـی شـود تـنـگ بـر شهـریـار تـــو گـنـج و تـن و جـان گـرامـی مــدار

    کـزیـن تـخـمـه ی نــــامـدار ارجـمـنـد نـمـانــــدسـت جـــــز شـهـریـار بـلـنـد

    زکوشش مکن هیچ سستی به کـار بـگـیـتـی جــــز او نـیـسـتـمـان یــادگـار

    ز سـاسـانـیـان یــادگـار است و بـس کــز ایــن پـس نبـیند از این تخمه کس

    دریغ ایـن سر و تـاج و ایـن مهـر و داد که خواهد شد این تخت شاهی به باد

    تـــو بــدرود بـــاش و بــی آزار بـــاش ز بـهـــــر تــــن شــه بــه تـیـمـار بـاش

    گر او را بـد آیـد تــو سـر پـیـش اوی بـه شـمـشـیـر مـی دار و یـاوه مـگوی

    چــو بـــــا تـخـت مـنـبـر بـرابـر کـنـنـد هــــمـه نــام بـوبـــکـر و عـمـر کــنـنــد

    تــبــه گــردد ایــــــن رنــج هــای دراز نــــشیـبـی دراز است پــــیـش فــــراز

    نـه تـخـت و نـه دیـهیم بینی نه شهر ز اخـتـر هـمـه تـازیــــان راسـت بـهـــر

    چــــو زور انـــــــدر آیـــــــد به روز دراز شــود نـــاســزا شـــاه گـــردن فــــراز

    بـپـوشنـد از ایـشـان گـروهـی سیـاه ز دیـــبـــا گـــذارنـــد بــــــر سـر کـــلاه

    نـه تـخـت و نـه تاج و نـه زرینه کفش نـه گـوهـر نـه افـسر نـه بـر سر درفش

    بــرنــجــد یــکــی دیــگــری بــرخـورد بـه داد و بـه بـخـشـش هـمـی نـنـگرد

    شب آیـد یـکی چشمـه رخشان کند نـهـفـتــه کـسی را خـروشـــــان کـنـد

    سـتـانـنـده ی روزشـان دیـگـر اسـت کـمـر بــر مـیـــــان و کـله بـر سر است

    ز پـیـمـان بـگــــــــردنـد و از راسـتـی گـــــرامـی شـود کــــــژی و کـاسـتـی

    پــیــاده شــود مـــــردم جـنـگ جـوی سـوار آن کـه لاف آرد و گفـت و گـــوی

    کــشـاورز جـنـگـی شـود بـی هـنـــر نــــــژاد و هـنـــر کــمـتــر آیــد بــه بـــر

    ربـــــایـد هـمـی ایـن از آن،آن از ایـن ز نـفـــــریــن نــــدانـنـــد بـــاز آفــــریـن

    نـهــــــان بــــدتــر از آشـکــــارا شـود دل مـردمــــــان سـنــگ خـــارا شـــود

    بـــدانـدیــش گـــردد پــدر بــر پــســر پـدر بـر پـسـر هـم چـنـیـن چـاره گــــر

    شـود بـــنـده ی بـی هــنـر شـهـریـار نــــژاد و بــــــزرگـی نـیـــــایـد بـه کـــار

    بـه گـیـتـی کـسـی را نـمـانــــد وفــا روان و زبـــانــهـــــا شـــود پـــر جــفـــا

    از ایـــــران و از تـــرک و از تــازیــــــان نـــژادی پـــدیــــد آیــــد انـــدر مـیـــــان

    نـه دهـقـان نـه تـرک و نـه تازی بـــود سـخـن هـــا بـه کـــردار بـــازی بــــود

    هـمـه گــنـــج ها زیــــر دامـن نـهـنـد بـمـیـرنـد و کـوشش بـه دشمن نـهنـد

    بـــود دانــشــومــنــد و زاهــد بــنــام بـکـوشـد از ایـن تـا کــه آیـــد بــه کـام

    چـنـان فـاش گـردد غـم و رنـج وشـور کـه شـادی بـه هـنـگـام بـهـرام گـــــور

    پـــدر بـا پــســر کـــــیـن سـیــم آورد خـورش کـشـک و پـوشش گـلـیـم آورد

    زیــان کـسـان از پـی ســود خـویـش بـجـویـنـــد و دیــــن انــــدر آرنـد پـیـش

    نــبــاشــد بـهــــار و زمـستـان پـدیـد نـیــــارنـــد هـنـگــــام رامــش نـبـیـــــد

    چــو بـسـیـار از ایـن داستـان بـگـذرد کـسـی ســــوی آزادگـــی نــنــگـــــرد

    بــریــزنــد خــــــون از پـی خـواسـتـه شــود روزگـــار مــهـــــــان کــاســتـــه

    دل مـن پــر از خـون شـــد و روی زرد دهـــن خــشـک و لـب ها شده لاژورد

    کـه تـا مـن شـدم پـهـلـوان از مــیـان چـنـیـن تـیـره شـد بـخـت ساسانیـــان

    چنین بی وفـا گـشت گـردان سپـهـر دژم گـشـت و از مــــــا بـبـریـــــد مـهـر

    اگـــــر تـیـر بـــــر کــوه آهــن زنــــــم گذاره کنـم زان کـه رویـیـن تنم

    کنون تــیــز پــیــکـــان آهــن گـــــذار هـمـی بـــر بـــرهـنـه نـیـــایـد بـه کــار

    همــان تـیـغ کــان گردن پیل و شـیـر فـکـنـدی بــــه زخــــم انـدر آورد زیــــر

    نـبـــرد هـمـی پـوست بــــــر تـازیـان ز دانــــش زیــــان آمـــدم بــــر زیــــان

    مـــرا کـاشـکـی ایـن خـرد نـیـسـتـی گـر انـدیـشـه نـیـک و بـــــد نـیـسـتـی

    بـزرگــان کـــه در قـادسی بــا مـنـنـد درشـتـنــد و بـــــــر تـازیــان دشـمنـنـد

    گمانـنـد کـایـن بـیـشه پــر خون شود ز دشـمـن زمـیـن رود جـیـهـون شـــود

    ز راز ســپـهــری کـس آگـاه نـیـسـت نـدانـنـد کــایــن رنـج کـوتـــاه نـیـسـت

    چـو بـــــر تـخـمـه ای بـگـذرد روزگـــار چـه ســـود آیـــــد از رنـــج و از کـــارزار

    تــــــرا ای بــــرادر تــــن آبـــــاد بـــاد دل شــاه ایــران بــه تــو شــاد بـــــاد

    کـه ایـن قـادسـی گـور گــاه منـست کـفـن جـوشـن و خـون کــلاه مـنـست

    چـــنــیــن اسـت راز سـپـهـر بـلـــنـد تـــو دل را بـه درد مــــن انــــدر مـــبـند

    دو دیــده ز شــاه جــهـان بــر مــــدار فـــدا کــن تــــن خــویــش در کـــــارزار

    کـــه زود آیــد ایـــن روز اهـــریـمـنـی چـو گــردون گــردان کـــنــد دشـمـنـی

    چـو نـامـه بــه مـهـر انـدر آورد گـفـت کـــه پـیـــونــده بــا آفـریـن بـاد جـفـت

    که این نامه نزد برادر برد بگوید جزین هر چه اندر خورد

    [پاسخ]

    عابر پاسخ در تاريخ مارس 12th, 2012 07:54:

    خورشید خانم تو یک توپ طلایی

    تو آسمونی اون بالابالایی

    نور می پاشی به روی دشت و صحرا

    گرم می کنی هر گوشه ی زمین را

    وقتی یه دونه توی خاک می خوابه

    نور تو روی خاک اون می تابه

    گرم میشه و دونه شکوفا میشه

    زمین پر از گل های زیبا میشه

    با اینکه خیلی ناز و مهربونی

    نمی ذاری نگات کنم،

    چشامو می سوزونی

    [پاسخ]

  8. ژان ژاک روسو گفت:

    یکی نامه ای بر حریر سپید نوشتند؛ پر بیم چندی نوید

    سوی سعد وقّاص جوینده جنگ جهان کرده بر خویشتن، تار و تنگ

    سر نامه گفت:از جهاندار پاک بباید که باشیم، با بیم و باک

    کزویست بر پای، گردان سپهر همه پادشاهیش؛ داد است و مهر

    از و باد بر شهریار آفرین که زیبای تاج است و تخت و نگین

    به پیش آمد این ناپسندیده کار ببیهوده این رنج و این کارزار

    به من باز گوی؛ آنکه، شاه تو کیست؟ چه مردیّ و آیین و راه تو چیست

    بنزد که؟ جویی همی دستگاه برهنه سپهبد، برهنه سپاه !

    بنانی تو سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بار و بنه

    به ایران تو را زندگانی! بس است که تاج و نگین، بهر دیگر کس است

    شما را بدیده درون شرم نیست؟ زراه خرد، مهر و آزرم نیست؟

    بدان چهر و آن و مهرو، آن روی و خوی چنین؛ تاج و تخت آمدت آرزوی

    جهان، گر بر اندازه جویی همی سخن بر گزافه نگویی همی !

    سخنگوی مردی ، بر ما فرست جهاندیده و گرد و گویا فرست؛

    بدان تا بگوید که رای تو چیست؟ بتختِ کیان رهنمای تو کیست؟

    سواری فرستیم نزدیک شاه بخواهم ازو، هرچه خواهی بخواه

    تو جنگ چنان پادشاهی مجوی که فرجام کار، اندُه آید بروی!

    نبیره ی جهاندار نوشیروان که با داد او، پیر؛ گشتی، جوان

    پدر بر پدر شاه و خود شهریار زمانه ندارد چنو یادگار

    جهانی مکن پر ز نفرین خویش مشو بد گمان، اندر آیین خوی

    چو نامه بمُهر اندر آمد، بداد به پیروز شاپورِ فرّخ نژاد

    به من بازگوی انکه شاه تو کیست

    چه مردی وایین وراه تو چیست

    به نزد که جویی همی دستگاه

    برهنه سپهبد برهنه سپاه

    به نانی تو سیری وهم گرسنه

    نه پیل ونه تخت ونه باروبنه

    به ایران تورا زندگانی بس است

    که تاج ونگین بهر دیگر کس است

    شمارا به دیده درون شرم نیست

    ز راه خرد مهر وازرم نیست

    بدان چهر وان مهروان روی وخوی

    چنین تاج وتخت امدت ارزوی

    [پاسخ]

    عابر پاسخ در تاريخ مارس 12th, 2012 07:55:

    اتل متل خروسه
    چقده ناز و ملوسه
    بال و پرش قشنگه
    خوشگل و رنگارنگه
    صبح ِ سحر می خونه
    تا کسی خواب نمونه
    اگه یه روز نخونه
    رفیقش خواب می مونه
    اتل متل کلاغه
    رفته پیش الاغه
    میگه: آهای الاغه
    منم آقا کلاغه
    همیشه قارقار می کنم
    همه رو خبردار می کنم
    تو بگو چکاره هستی؟
    اینجا چرا نشستی؟
    الاغه می گه :کلاغه
    اسم منم الاغه
    از صبح تا شب بار می برم
    آدما می گن خیلی خرم!!!

    [پاسخ]

  9. منتظر گفت:

    برادر تهران نشین عزیز که حدت بیشتر از مسائل شهرستانی است،خوزستان را خاک برد.خفه شدیم.
    چطوری انتقالی گرفتی؟ما هم بیایم.
    از این وبلاگ ها بزنیم کارسازه؟

    [پاسخ]

    رهرو شهدا پاسخ در تاريخ مارس 12th, 2012 19:55:

    :)
    http://twurl.nl/tc2y76

    [پاسخ]

    منتظر پاسخ در تاريخ مارس 13th, 2012 22:53:

    مرسی که حرفش شده.
    به خدا زوره ولی.
    آخه چرا؟
    آخه بدون هوا که نمیشه زندگی کرد؟
    چهار روزه آفتاب رو ندیدیم.
    نه از ابر.از خاک.
    چقدر هزینه اش میشه؟برید مالش بپاشید.
    فکر کنید تهران خاک اومده.

    [پاسخ]

    رهرو شهدا پاسخ در تاريخ مارس 14th, 2012 09:05:

    سلام جناب منتظر
    نه به اون کامنت عصبانی بالا، نه به این کامنت بدون عذرخواهی پایین

    فکر کنم که اگر ما تصمیم بگیریم به خاطر تندی هامون عذرخواهی کنم خیلی به بهتر شدن حال همدیگه کمک می کنیم
    مخصوصا توی این روزهای آخر سال که هم کار زیاده و هم باید زمینه ناراحتی و دلخوری رو از بین برد

    [پاسخ]

    منتظر پاسخ در تاريخ مارس 16th, 2012 14:59:

    شما هم اگه بچه هاتون از ته سینه سرفه می کردن.و مدارس هم تعطیل نمی شد این آداب مآبی ها فراموشتان می شد.

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ مارس 16th, 2012 15:54:

    http://twurl.nl/7fawj2

    [پاسخ]

    رهرو شهدا پاسخ در تاريخ مارس 16th, 2012 18:46:

    بزرگوار
    شاید من اصلا اسن شرایطی رو که میگید درک نکنم اما قطعا آقای صفا که به نظرم میاد با هم همشهری هستید کاملا دغدغه شما رو درک می کنن:)
    به هر حال قصد هیچ گونه جسارتی نبود

    به عنوان یک پایتخت نشین هم از شما عذر میخوام اگر صدای شما شنیده نمیشه…اما خب تهران هم آنقدر آلوده است و این سرب معلق آنقدر آزاردهنده است که ما هم دست کمی از شما نداریم

    از همین جا سال خوبی رو برای شما آرزومندم

    [پاسخ]

    منتظر پاسخ در تاريخ مارس 16th, 2012 22:43:

    قصد جسارتی نداشتم.
    وقتی دل ناراحته سخن تیز میشه و آزار میده.
    من هم عذر میخوام اگه تند رفتم.
    کلا درسته تهران آلوده اس.
    ولی اگه نسبت رو در نظر بگیریم.
    گمون نکنم تراکم ماشین و دودی که در سایر شهرها هست تفاوتی با تهران کند.
    تهران ماشین های بیشتری دارد و بزرگتر است و شهرهای دیگر ماشین های کمتری دارند ولی کوچکتر هم هستند.این وسط تراکم مهمه.که فکر می کنم خیلی از شهرها مثل تهرانه.
    کلا محیط زیست چیزیه که چندان توی کشور ما جدی گرفته نمیشه.
    به امید قلب ها و هوایی پاک

    [پاسخ]

  10. محمد گفت:

    آقای صفا !
    شما قاضی هم هستید ؟

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ مارس 13th, 2012 13:45:

    خیر؛ اما موقتاً در تعزیرات حکومتی نیمچه قضاوتی می‌کنم که امیدوارم و به شدت محتاج به دعا که باعث نشود آخرتم بسوزد.

    [پاسخ]

  11. برقبانی گفت:

    سلام دوست عزیز و بزرگوار
    امیدوارم حالتون خوب باشه و ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید.
    خدا توفیق داد امسال برم خادمی شهدا و دعا میکنم ایشالله همتون برید خادمی شهدا.

    ایشالله با3 پست(عکس های های سفر کربلام و
    نظر امام خامنه ای و دیگر مراجع و فقها درباره خرافه چهارشنبه سوری و
    عیدی کارمندان+نماز باحال+شعر
    منتظر حضور و نظر گرمتون هستم.

    اللهم عجل لولیک الفرج
    ایشالله شهید شی.
    شهادت بنده ی حقیر
    التماس دعا

    [پاسخ]

  12. افق گفت:

    سلام
    خداقوت
    نکات خوب و قابل تاملی بود. ممنون بخصوص بابت شماره.

    [پاسخ]

  13. حمید گفت:

    سلام برادر
    ممنون که مطلب مارو لینک کردی
    مارو جز دوستانتون قرار میدید !!؟
    ما که شما رو لینک کردیم
    یاعلی

    [پاسخ]

  14. یه ایرانی گفت:

    خدا پدرتو بیامرزه.
    در ضمن دولت و قوه قضا هم بازرسینی رو به طور تصادفی بفرستن و البته مستمر می تونه مکمّل خوبی باشه.

    [پاسخ]

  15. خادم الشهدا گفت:

    سلااااام بر اهالی خوب حزب الله
    و مدیریت(داداش بزرگه)بزرگوار

    خیلی خوشحالم از اینکه همچنان محکم و استوارید

    دعاتون میکنیم و دعامون کنید

    موفق و ولایی بمونید انشاالله

    [پاسخ]

    امیرعلی صفا پاسخ در تاريخ مارس 14th, 2012 14:48:

    و علیکم الســـلام

    [پاسخ]

  16. عبدالله گفت:

    یا وارث
    سلام بر اهالی باصفای حزب الله.
    صبح آمد چشم باز کن
    این روزها تاریخ می دود.
    رفقا
    به مدد شهدا و پیشنهاد مدیریت محترم سفری می کنیم از مجازستان نت و حقیقتستان دلمان به خاک پاک جنوب ایران.
    روزنوشت ها حکایت همین سفر است.
    بسی محتاج دعایتان
    یا حق

    [پاسخ]

  17. […] مرتبط : • دو علتِ اصلی از علل زمینه‌سازِِ گرانفروشی • دو پرده از یک روزِ کاری • خانه‌ی مردم؛ از […]

دیدگاهتان را بنویسید

*اگر پیغام‌تان خصوصی است، کافی است در متن پیام، کلمهٔ خصوصی را درج کنید.

ww w) :| :x :wink: :roll: :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :cry: :arrow: :P :D :?: :? :-) :( :!: